دست نوشته های من

متن مرتبط با «روز اول مهر در مهد کودک» در سایت دست نوشته های من نوشته شده است

روز خاص

  • نیلوبلاگ

    امروز یه روز خاص در زندگی دختر قشنگم هست...

    ادامه مطلب
  • یک روز مانده به پایان ۱۴۰۰

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگمالان من تو ماشین نشستم و تو با مامان رفتی لباس فرم مدرسه بخری،آخه امسال برات لباس فرم نخریدیم،بعضا هفته ای دو روز میرفتی با لباس فرم پارسال که الان کوچیکت شده، چند روز پیش اولین حقوقم رو از واحد ج... گرفتم ،بالاخره بعد از ۱۵ سال و ۶ ماه منتقل شدم شهر خودم،کنار تو و مامانچند روز بود حالم خوب نبود و دردهای معده داشتم،حالتی شبیه استرس،دیروز هم تب داشتم و الان مشکلی ندارم + نوشته شده در شنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۰ ساعت ۶:۲۷ ب.ظ توسط بابا محمد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اولین روز 1401

  • نیلوبلاگ

    الان از خواب بیدار شدی، درجه تب تو رو گرفتم روی 38.2 بود ، دیشب هم چند بار بالا آوردی،بعد از سال تحویل رفتیم خونه مادرم و بعد خونه مادربزرگی ،بعد هم رفتیم باغ عمو علی رضا ولی زود برگشتیم چون دختر قشنگم حالش خوب نبود + نوشته شده در دوشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۱ ساعت ۸:۴۲ ق.ظ توسط بابا محمد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روز اول مدرسه

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم بالاخره رفتی کلاس اول بالاخره بزرگ شدی الان تازه برگشتم و دلم خیلی گرفته .موفق باشی دختر گلم...

    ادامه مطلب
  • روز آخر پیش دبستانی،سربازی محسن و ماشین جدید

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگی امروز آخرین صبحانه پیش دبستانی رو برات آماده میکنم،یه مدت هست خودم صبحانه شما و چشم سیاه رو آماده میکنم،یکشنبه هفته قبل جشن پایانی رو برگزار کردن و رسما آموزشها تموم شد حالا فکر جدیدم پی...

    ادامه مطلب
  • روزهای جهنمی

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگمسی دی ام آر آی رو چشم سیاه برده بود پیش پزشکانی جه... یه تشخیص بسیار بد مبنی بر وجود ضایعه ای در مغز که به مروز باعث فلج کامل میشه گذاشته بودنالان سه روزه شیرازیم، از بس توی درمانگاههای مختلف دویدیم نابود شدیم بالاخره فهمیدیم که تشخیص پزشکای جه... اشتباه بودهالبته باید فعلا داروی سدیم والپرات بخوریخیلی نگرانیم که دوباره اتفاق وحشتناک تشنج برات...

    ادامه مطلب
  • سیزده به در و اولین روز کاری سال 96

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم الان عمو صمد و خانمش اومده بودن خونه مون برای بازدید عید.تازه رفتن دیروز رفتیم سیزده رو به در کردیم .من و تو و مامانت و مادربزرگی .صبحانه رو کنار سد سلمان . ناهار رو وسط رودخانه بعد از دوزه سیمکان و بعد هم رفتیم میمند کمی عرقیات خریدیم و حدود ساعت 6 خونه بودیم.بعد از مرتب کردن وسایل نزدیک اذان مغرب رفتیم سمت پادگان و به رسم چشم سیاه اتیش کردیم و سبزه گره زدیم و سیب زمینی ...

    ادامه مطلب
  • فردا اولین روزی که میری خونه مادر بابا

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگ چند روزه مادر بزرگی بهونه گیر شده .آقا رضا اومده اونو برده خونه شون تا شاید بتونن کاری کنن، که تو دیگه اونجا نری الان آوردیم خونه مامان بابا و داریم به محبوبه یاد میدیم چه جوری تو رو دستشویی ببره و غذا بده و.... این نیز بگذرد بابا جون +xa0نوشته شده در xa0جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0۹:۴۲ ب.ظxa0 توسطxa0بابا محمدxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • سیزده به در و اولین روز کاری سال 96

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم الان عمو صمد و خانمش اومده بودن خونه مون برای بازدید عید.تازه رفتن دیروز رفتیم سیزده رو به در کردیم .من و تو و مامانت و مادربزرگی .صبحانه رو کنار سد سلمان . ناهار رو وسط رودخانه بعد از دوزه سیمکان و بعد هم رفتیم میمند کمی عرقیات خریدیم و حدود ساعت 6 خونه بودیم.بعد از مرتب کردن وسایل نز...

    ادامه مطلب
  • پایان مهد محیا

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم امروز اخرین روز مهد تو بود .انگار همین دیروز بود من و مامانت نگران بودیم که تو رو چه جوری بذاریم مهد چهارشنبه جشن پایانی دارین خانم عسکرفر راننده سرویست. خانم اقبال مربی مهد. اونها هم به تبدیل به یه خاطره شدن برای دختر کوچک بابا شدن تمام وسایل مهدت رو توی یه جعبه بسته بندی میکنیم تا همیشه برات بمونن +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa0۷:۱۵ ب.ظxa0 توسطxa0بابا محمدxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • روز دوم مسافرت

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگمxa0 الان xa0پل زمان خان هستیم.ناهار خوردیم و دراز کشیدیم .صبح رفتم xa0ثامن xa0یه تومن گرفتم .دو تا ۵۰۰ از دوشنبه مختلف.خونه رو هم تحویل داریم و میریم دانشگاهxa0 +xa0نوشته شده در xa0شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶ساعتxa0۴:۲ ب.ظxa0 توسطxa0بابا محمدxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • ماجرای سرویس مهد

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم نگرانی اصلی من در مورد سرویس مهد کودکت که حنما شما رو جلو بشونه و بغلت کنه بذارتت توی ماشین و دوباره پیاده کردنت بود که باعثxa0 شد به اینکه امروز حدود 40 دقیقه جلومهد وایسادم تا به چشم خودم این مراحل رو ببینم و بعد تا در خونه مادربزرگی یواشکی دنبال سرویست بیام البته صبح اومدم مهد و با راننده در مورد تو حسابی صحبت کردم و مامانت هم که تلفنی صحبت کرده بود اخر سر هم که مادربزرگی راننده رو شناخته بود مثل اینکه از همسایه های قدیمی شون بود...

    ادامه مطلب
  • این روزها

  • نیلوبلاگ

    گل قشنگم که امروز دومین روز مهد رو پشت سر گذاشت از دست راستت که کماکان کم استفاده میکنی و پای راستت هم که پنجه روی داری رفتن پیش عمو بابایی شده ماهی یکبار ،خیلی تاکید داره که زودتر عملت کنیم و ما هم منتظر نظر دکتر شاچراغی برا اواخر زمستان هستیم،تمرینات رو هر روز عصر باهات انجام میدم ،کشش ها رو که برات انجام میدم پنجه روی کم میشه ولی تا میریم بیرون و بر میگردیم انگارنه انگاردوباره همون آشxa0 همون کاسه توی محل کار هم که حسابی رفتارهای خاله زنکی باعث خرد شدن اعصابم میشه، اینجا دو رویی و زیر آب زنی ...

    ادامه مطلب
  • فردا روز اول مهد کودک تو

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم فردا روز اول مهد کودک برای تو ، یه دنیا نگرانی برای چشم سیاه ، بابا هم ،دو روز مرخصی گرفته، آخه روز اول و دوم هنوز سرویس به راه نیست الان کنار مامان توی اشژزخونه نشستی و به اصطلاح توی درست کردن کیک کمکش میکنی و شیرین زبونی داری میگی :بابا چقدر بد شده اخلاقش چونکه حرف بچه ها رو گوش نمیکنه دیشب هم وقت خواب من رو صدا زدی و گفتی :میخام لج مامان بشینم و بهش بگم گشنمه...

    ادامه مطلب
  • روز اول مهد

  • نیلوبلاگ

    سلام گل قشنگم اومدم خونه با یه دنیا فکر وذکر، دنیام رو گذاشتم و اومدم؛خونه بدون تو و مامانت دیشب رو زود خوابیدی و صبحساعت 7 بیدار شدی ،مامان رو بردیم بیمارستان و رفتیم خونه مادربزرگی تا رسیدیم توی کوچه انگار منتظر بود ، در رو باز کردو برات صبحونه آورد و لباسات رو تنت کرد،احساس کردم خیلی دوست داره بیاد، بهش گفتم که اونم بیاد و سریع آماده شد،از زیر قرآن ردت کرد و رفتیم دنبال مامان مهد شلوغ بود ؛بجه ها با پدر و مادرا ،بعضی ها یا نمی رفتن و یا گریه میکردن، اما تو خیلی خوشحال بودی و به راحتی رفتی...

    ادامه مطلب
  • مهد کودک محیا

  • نیلوبلاگ

    سلام گلم قشنگ با ورم نمیشه، زمانی چنین زود میگذره، و تا دار تند تند بزرگ میشی، چهارشنبه عصر رفتی مهد کودک و تو رو ثبت نام کردیم ، جمعه آیند 4 سال تکمیل و وارد 5 سالگی میشیxa0 4 ساله که چشمای قشنگت رو به روی دنیا باز کردی سه شنبه گذشته کار سفید خونه xa0شیراز تموم شد ، هنوز خیلی کار داره ولی خیلی خوشحالم که بالاخره به جایی رسید، بدهکار شدیم ولی به ارزشه این چند روز خیلی درگیر مسایل محیط کار بودم، شیطنت های یه ..... اعصابم رو به هم ریخته و کمی عصبی شدم xa0...

    ادامه مطلب