الان خونه خاله منصوره توی اتاق سعید خوابیدی
صبح رفتیم نمازی، خوشبختانه جلومون رو نگرفتن و با ماشین تا جلو اورژانس رفتیم، رفتم اتاق عمل، گفتن برم پرونده رو از بگیرم،پرونده ات رو دادم تحویل و برگشتم تو رو گذاشتم توی کالسکه ات و بردم دم در اتاق عمل،هنوز خبر نداشتی که قراره عمل بشی،
به دوستام زنگ زدم که اگه بشه کاری کنن تا لحظه بیهوشی مامانت کنارت باشه، مامان رفت لباس بپوشه و باهات بیاد که دکتر مانع شد
دستیار دکتر تورو بغل کرد و برد ،خیلی لحظات سختی بود برای تو و من و چشم سیاه
ولی بالاخره عمل شدی و اومدی بیرون و کلی گریه میکردی
ما را در سایت دست نوشته های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 164